دل بر که توان بست چو دلدار نباشد
غم با که توان گفت چو غمخوار نباشد
اي صاحب دل خانه ي دل مسکن يارست
اکنون که تو را رونق بازار نباشد
گريان شدم از ديدن رويش که به خورشيد
در چشم توانايي ديدار نباشد
تا هست سر شوق گلستان جمالت
دل را هوس ديدن گلزار نباشد
از ماه جهان تا به جمال تو چه گويم
خورشيد بدين جلوه ي رخسار نباشد
جان باخته در راه تو اين دل که حيف
است
بر وي گذري از رخت اي يار نباشد
يابن الحسن آقام... يابن الحسن آقام....