من خواب ديده ام که کسي مي آيدمن خواب يک ستاره ي قرمز ديده امو پلک چشمم هي مي پردو کفشهايم هي جفت ميشوندوکور شوناگر دروغ بگويممن خواب آن ستاره ي قرمز راوقتي که خواب نبودم ديده امکسي مي آيدکسي مي آيدکسي ديگرکسي بهترکسي که مثل هيچ کس نيست مثل پدرنيستمثل انسي نيستمثل يحيي نيستمثل مادر نيستو مثل آن کسي ست که بايد باشدو قدش ازدرختهاي خانه ي معمار هم بلندتر استو از برادر سيد جواد هم که رفته استو رخت پاسباني پوشيده است نمي ترسدو از خود خود سيد جواد هم که تمام اتاقهاي منزل ما مال اوست نميترسدو اسمش آن چنانکه مادردر اول نماز و در آخر نماز صدايشميکنديا قاضي القضات استيا حاجت الحاجات است