فصل من، باز هم منم با تو
خسته، تنها، غريب و بي همدم
باز دلتنگي غروب و هراس
باز سرگشتگي چونان آدم
***
سيب سرخم به آن همه بيداد
آخر از دست من به يغما رفت
مانده ام بي حريف و بي دل و زار
اي دريغ آنچه از کف ما رفت
مي روم، باز مي روم سويي
تا شوم دور، لحظه اي از خويش
مي گريزم مگر که اين دل من
نشنود تلخ گفته ها زين بيش
بسته ام کوله بار خود، امشب
راهيم، راهي ديار غريب
مي روم تا دمي بگريم زار
زين همه جور و ظلم و مکر و فريب