سفارش تبلیغ
صبا

اسلایدر

بی پدری یعنی حسرت

195روزه که تو رفتی

تازه فهمیدم یتیمی یعنی چی

تازه فهمیدیم که غریبی یعنی چی

تازه فهمیدیم میگن غربت یعنی چی

تازه فهمیدیم که بی کسی یعنی چی

تازه فهمیدیم که بی پدری یعنی چی

بی پدری یعنی اشک چشمی که هیچ وقت خشک نمیشه

بی پدری یعنی صدایی که هیچ وقت صاف نمیشه

بی پدری یعنی دلی که هیچ وقت خوشی نداره

بی پدری یعنی حسرت

بی پدری یعنی غریبی توی غربت

دستانم را بفشار

بفشار تا باز هم وجودت را حس کنم

حس کنم انگونه که در کوچه وبازار دست مرا می گرفتی

انگونه که راه رفتن اموختی مرا

انگونه که دستانم را میگرفتی و مرا در اغوش می کشیدی

انگونه که زمین می خوردم ودستانم را میگرفتی وبلندم میکردی و وجای جای درد مرا می بوسیدی

مدتیست پدر به زمینت خوردم

درد دارد تنهایی

قلبم درد گرفت

هیچ کس نیست باهاش درد دل کنم

خیلی تنها شدم پدر تنها تر از اونی که فکرش نمیکردم

دستانم را بگیر و بلندم کن وجای درد را ببوس تا قلبم ارام گیرد

یدجور دردم گرفته از غم دوریت پدر محتاج گرمای دستانت هستم دستم بگیر و حالم بپرس



نظر  

نوشته شده توسط زهرا در یکشنبه 92/3/19 ساعت 6:17 عصر موضوع | لینک ثابت


بابا...بابا

m1523_483649_4886316345188[1].jpg

شاید یک نوع خیال باشد ... شاید ...

اینکه بین ِ زمین و آسمان ... بین ِ ... نمیدانم چه ...

می خواهی به طنابی چنگ بزنی ... اما ...دستت نمی رسد ...

این خیالات هم این وسط! چرخ و فلک بازیشان گرفته ...

هفته پیش وقتی مرا با چادر ِ خیس و کفش های گلی دید ...

فقط سرش را تکان داد ..دلم میخواست باز هم سرزنشم کند ... اما ...

دلم میخواست با صدایش در آسمان ِ خیالم پرواز کنم ...

هرچند بال و پر ِ شکسته که یاری نمی کند آدم را ...امان ....

همه فکر می کردند آخرش می شوم یک دختر ِ نازک نارنجی ِ لوس ِ از خود راضی ِ ...

چون بابا هر شب برایم لالایی می خواند..با اینکه دیگر خودم بلد شده بودم ... اما

باز هم بابادوست داشت خودش بند ِ کفش هایم را ببندد

از این کتاب و آن کتاب برایم شعر می خواند..دخترم هستی ِ بابا دست ِ توست..

فکر می کردندحتی حاضر می شود آفتاب و مهتاب را هم برایم بیاورد ...

حالا انقدر در خودم غرق شده ام ...در این عصر ِآهندر این زندگی ِ ماشینی

خودم را حبس کرده ام در یک چاردیواری ِ کوچک ِ تاریک

می دانم دیگرنه بابا صدای ِ مَ.ن را یادش می آید نه مَ.ن صدای بابا را ...

یادم نیستآخرین باری که دستان ِ مهربانش را بوسیدم کی بود

وقتی زمین خوردنم را دید فکر کرد حواسم نیست داره اشکهایش را پاک می کند

فکر کرد نمی فهمم از وقتی شکستنم را دیده همیشه به دیوار تکیه می زند

فکر کرد نمی بینم دارد موهای سفیدش را از چشمان ِ مَ.ن پنهان می کند

دلم تب کرده ...واژه ها هم دارند آب می شوند از این همه حرارت

مَ.ن به دنبال ِ قطره ای آب...از این طرف به آن طرف اما

اینجا فقط سراب است و هیچ!

بابا!بابا!

دل ِ بی تاب ِ تب کرده اَم را که می بینی

برایم لالایی بخوان می خواهم کمی بخوابم

پ.ن:سفری می خواهم خیلی دورتر از این حرفها ...



نظر  

نوشته شده توسط زهرا در سه شنبه 92/3/14 ساعت 5:28 عصر موضوع | لینک ثابت


188 روز گذشت صدای نازتو نشنیدم پدر

188 روز گذشت باز بیتاب تو هستم

188 روز گذشت ولی بغض گلوم تنهام نذاشت

188 روز گذشت من تنهای تنهام

188 روز گذشت که من هم بهات مردم

188 روز گذشت ولی اروم نشدم مگه میشه بی تو اروم باشم

188 روز گذشت من بهونه تو دارم

188 روز گذشت ولی هیچ کس نمیدونه چه جوری به من گذشت

میشه به پدرم بگید بیاد همونی میشم که میخواست



نظر  

نوشته شده توسط زهرا در شنبه 92/3/11 ساعت 10:9 عصر موضوع | لینک ثابت


دلم کمی باران میخواهد

خدایا هوااااااای پدرمو داشته باش....

این روزها احساس میکنم باران بهترین سر پناه برای دلتنگیهای من است

دلم کمی باران میخواهد

کمی باران تا خیس شوم خیس خیس

هوس یک کوچه تنها کرده ام

دلم نمیخواد باران قطع شود

دلم میخواهد همچون باران بغضم را خالی کنم

کجایی ای پدر

کجایی که جایت در کنارم خالی است.

در این شب بارانی تو را می خواهم ،

به خدا جایت خالی خالی است.

کاش صدایت همچو صدای قطره های باران در گوشم زمزمه می شد پدر

کارت پستال درخواستی طراحان

فرصتی نمانده پدر

دلتنگم !

دلتنگ روزهای مملو از صداقت ، روزهای سکوت ، روزهای آرامش

دلتنگ سکوت های پر از فریاد

دلتنگ سیر پرشتاب و بی اشتباه

دلتنگ پای پر آبله و قلب خستگی ناپذیر

دلتنگم !

کاش باری دیگر مجال حرکت یابم

کاش دوباره اشک میهمان هر لحظه کویر چشمانم می شد

کاش می شد دوباره دست بر زانو بزنم و قد علم کنم

انگار خستگی سالهاست با وجودم عجین شده و توانم را فرسوده

مرا ببخش !

باری دیگر ، مثل همان هزار بار قبلی

مجالی دیگر نصیبم کن

مرا در آغوشت محو کن که نیاز به ارامش اغوشت دارم پدر

فرصتی نمانده !!!



نظر  

نوشته شده توسط زهرا در پنج شنبه 92/3/9 ساعت 10:44 عصر موضوع | لینک ثابت


128 روز گذشت پـــــــــــــــــــدر

شهــادت گل یـاس در کــویر نـاسپـاس  بر عــاشقــان با احســاس تسلــیت

بزار بگن برام مهم نیست پـــــــــــــــــــدر

نمیدونم شاید هم اینجوریه اما افتخار میکنم           

به خودم

میگن ادم ضعیفی هستی

میگن دل نداری

میگن مگه خدارو قبول نداری

میگن مگه تقدیر و سرنوشت دست خدا نیست

میگن و میگن

خوب بزار بگن برام مهم نیست

برام تو مهمی پـــــــــــــــــــدرکسی که خدا تو رو  سجدهگاه عالم  بعد از خودش قرار داده

پس بزار اینقدر از تو بنویسم که دنیا بدونن پدر یکیه

ویکی بوده و میماند

بزار همه بدونن که پـــــــــــــــــــدر رو با ختم وسوم وهفت و چهل و سال نمیشه گذاشت کنار

تو به تعداد نفسهام در قلب من می تپی

خدایاااااااااا هوای پـــــــــــــــــــدرم و داشته باش

بعد تو  پـــــــــــــــــــدر این دل دیگه دل نیست

میدونم نیست

میدونم ندارمش

فقط میدونم که کنارم نیست

ای  پـــــــــــــــــــدر........

دل من هیچ حال خوشی نداره

دیگه دل خوش نداره . تا بتپه 

با صدای تپشش بگه که هنوز زنده هست .

اگه این صدا صدای منه

اگر این نفس نفس توه که دیگه کنارم نیست .

بذار همه بدونن که دل من دیگه دل  نمیشه

بذار همه بدونن  که دل من دیگه ارزش دل بودن نداره .

نمی خواستم تو رو توی ارزوهای محال خودم ببینم

نمی خواستم تو رو فقط توی خواب ببینم 

مگه این دل طاقت داره که تورو توی قاب ببینه

نه دل طاقت نداره 

نه دیگه بعد تو این دل واسه ما دل نمیشه پـــــــــــــــــــدرم

پیرت شدم پـــــــــــــــــــدر

     گمان مبر ز موی سفیدم به عمر دراز 
 
                                  جوان ز حادثه ای پیر میشود گاهی


نظر  

نوشته شده توسط زهرا در پنج شنبه 92/1/22 ساعت 2:0 صبح موضوع | لینک ثابت



< language="java" src="

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس